خرید بک لینک

درباره سایت

ذهن هاى هميشه روشن

امکانات وب

۱۲۵~ یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:27 | میتونم بگم در این لحظه و الان که دارم این پست رو مینویسم بعد از مدتهای واقعا طولانی آرومم.. نیاز داشتم به یه استراحت طولانی و فاصله گرفتن از آدما و محیط هایی که مضطربم میکردن، هرچند اضطراب یار همیشگی این روزاست و امیدوارم با روند تراپی و داروهایی که احتمالا به زودی میگیرم اوضاعش بهتر بشه. اما خب وقتی از سختیا نوشتم فکر میکنم لازم بود حال این لحظمم اینجا برای خودم ثبت کنم. امشب که تند تند دوش گرفتم تا برای کلاس زبان آماده شم و در حالیکه حوله رو دور موهای خیسم که یکمی بلند تر از همیشه ش شده بسته بودم و فیله های مرغ رو میبریدم که برای خودم شام درست کنم حس کردم چقدر این لحظه رو دوست دارم! چقدر از اینکه بالاخره یه کوچولو از اون حال و احوال جهنمی دور شدم خوشحالم و عمیقا نسبت به تمام این لحظه ها حس قدردانی دارم. حتی دیشب بعد از حدود دوماه قبل از ساعت سه صبح تونستم بخوابم. خیلی بابتش حس خوبی دارم چون شب بیداریهام تبدیل به عذاب تموم نشدنی ای شده بود که فقط و فقط با ویدیوهای یوتیوب میا و کوروش میتونستم بگذرونمشون. همیشه برام جالبه که تکنولوژی باعث شده آدمایی که ما رو نمیشناسن از کیلومترها فاصله بتونن حالمون رو خوب کنن. تکنولوژی عزیز! از تو هم ممنونم! بیشتر از همیشه این مدت فهمیدم که هیچ چیز پایداری وجود نداره پس حال این لحظه رو میخرم بدون فکر به اینکه آیا برای فردا هم پایداره یا نه :)

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 12:15


نظرات را بسته ام كه بقول نيكولا
كسـى خودش را موظف به آمدن و نظر دادن نكند
اگر كارى
حرفى ، سخنى
مطلبى بود
ايميل بزنيد يا به آى دى تلگرام پى ام بدهيد
حتما جواب ميدهم ☺️

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 12:15

۱۲۷~ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱ | 23:37 | اینکه روزی حداقل دو سه نفر اینجا رو چک میکنن برام عجیب و در عین حال جالبه! مچکرم که منو میخونید... از آخرین پستی که گذاشته بودم تا امروز هر روز توی ذهنم بارها نوشتم و اینجا پست نکردم. احساس میکنم کلمه ها زیادی توی مغزم سنگین شدن. زندگی روال عادیش رو طی میکنه اما جای خیلی از چیزهای معمولی خالیه، گفت و گوهای معمولی، صحبت از اینکه روزت چطوری گذشت یا اینکه همین الان داره توی ذهنت چی میگذره؟.. اثرات بزرگسالی رو روی زندگی خیلی دوست ندارم. امشب که داشتم به آهنگی از آلبوم جدید هری گوش میکردم دیدم چقدر به حس و حال کانالی که سالها پیش توی تلگرام زده بودم میخوره، اسمش رو سرچ کردم و اومد بالا! بعد از اینکه آهنگ و عکس مرتبط بهش رو توش پست کردم، رفتم بالاتر و رگه های مطی نوجوان رو توی تک تک نوشته هام دیدم. چه حس و حالی داشتم. کوچک پر ذوق! :)) .. بگذریم. خلاصه ی این چند وقت رو بخوام اینجا ثبت کنم اینجوری بوده که بعد از تراپی های مداوم، سفری که با بچه ها رفتیم شیراز خیلی کمکم کرد که ذهنم رو سبک کنم، هرچند تمام شب رفت رو رو به سقف کوپه از یاد اتفاق هایی که میشد بیفته و نیفتاده بود اشک ریختم و هر بار از راهروها رد شدم روحم به اتفاق های نیفتاده پرواز کرد اما واقعا اون سفر رو برای دور شدن از موقعیتی که توش گیر کرده بودم نیاز داشتم و باید بگم با تموووووم ماجراهاش اثرات مثبتش خیلی قابل توجه بود. باید تکلیف خودم رو توی مسیرهای اصلی زندگیم مشخص تر کنم و بنظرم انجام دادنش خیلی سخت و چالش برانگیزه. کاش فقط میشد چشمهام رو ببندم و اونجایی که روحم آزاد تره و بالاخره این زخما التیام پیدا کردن بازشون کنم. اما بعد همه سیاهیا تنها چیزی

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 12:15

صفحه بندی